تا بحال شده مث من باشید؟؟؟؟
تا بحال شده صبح ها با صدای فریاد از تو رخت و خواب بلندتون کنن؟
تا بحال شده کسی با داد و بیداد بگه دیگه حیون بیدارشو! تا بحال شده بخاطر احترام و صبر یک چیزیو ده میلیون بار تحمل کنید و صداتون در نیاد؟!
تا حالا شده لبریز لبریز بشید و دیگه جایی واسه صبر و تحمل باقی نمونه؟ شده یکبار کمرت از شدت تحمل تلخیا به درد بیادو دیگه نتونی راست بایستی. شده دیگه به آخر برسید و دیگه ظرفیتشو نداشته باشید؟
بالا خره هر آدمی تا حدی میتونه ظرفیت داشته باشه و تحمل کنه و دیگه از اون به بعد واقعا نمیتونه؛ نمیتونه
آره داشتم میگفتم قصه از یه روز پیش شروع شد؛
روزی که از اولش بد شروع شد و با فریاد از خواب پریدم رنگ از چهره دلسردو بی رنگم رفته بود و آهی در بساط نداشتم راستش تا ساعت یک بعد از ظهر خواب بودم و شبش هم تا 1 بیدار بودم یعنی 12 ساعت فقط خوابیده بودم که کمی بتونم از واقعیت ها توی این دنیا تلخ و بیدار موندن و فکر کردن به بعضی از فشار ها و دیونه بازی ها دور باشم؛
راستش وقت نهار شد و بهم بازم سر سفره توهین شدو حرمتم برای بار هزارم تو این ماه شکسته شدو اون لحظه بود که دیگه تحمل و صبرم لبریز شد و برای اولین بار به پدرم فحش دادم و گفتم:
برای چی صبح اومدی منو با ار ار کردن بیدار کنی؟؟! بعدش حسابی عصبی شد و سر سفره بهم حمله کرد و تا سر حد مرگ عصبانی شد و میخواست که منو بزنه! منم که صبرم لبریز شده بود کار خوبی نکردم و منم ضربه زدم و دعوا کردم خلاصه حسابی عصبی شدم و یک دنیا ناراحت شدم و بعد بابام اومد تو اتاقم و دوباره بهم حمله کرد و مداد تراش رومیزیمو برداشت بزنه توی سرمن اما من گفتم الان فرار کنم خیلی بهتره و بابام گرفتش بالا که بزنه و تمام اتاقم و خونه با آشغال پانچی که تو سطل مداد تراش بود یکی کرد و حسابی هم عصبی بودم خلاصه یک دقیقه بعد که همه دوباره رفتن سر سفره غذا بخورن من رفتم تو اتاقم و درو بستم و سریع لباسمو تن کردم و کیف مدرسه رو انداختم رو دوشم و در حالی که از چشمام رگبار اشک میبارید عینک دودی به چشمام زدم و رفتم توی حال ( در حالی که دیگران سر سفره بودند و داشتند نهار میخوردند و غذای من فقط یک قاشق خورده شده بود سریع رفتم و با فریاد بلند به بابام گفتم از مدرسه که برمیگردم باید همه آشغال پانچها از تو اتاقم جارو شده باشه و رفتم جلو در که برم بیرون مامانم گفت بیا نهار بخور برو بعد من در حال گریه و عصبانیت گفتم من با یه مشت حیوون نهار نمیخورم و بعد رفتم مدرسه خیلی ناراحت بودم؛ خیلی!
بعد که رسیدم به مدرسه 1لیتری اشک ریخته بودم و توی تاکسی هی به خودم میگفتم که نکنه برم مدرسه دعوا یا قشقرقی به پا کنم؛ خلاصه رفتم توی حیاط مدرسه و عینک زده بودم تا کسی چشم هامو نبینه و رفتم سریع تو حیاط بعد یکی از دوستام گفت افشین ما اینجاییم و من صداشو شنیدم اما به روم نیووردم و سریع رفتم سمت آبخوری مدرسه و به صورتم حسابی آب زدم و بعدش عینکمو برداشتم و یه گوشه از مدرسه تک و تنها ایستاده بودم تا یه خورده آروم تر بشم ، بعد کمی به فکر فرو رفتم!
حسابی حالم بد بود و گیج شده بودم رفتم از پله های مدرسه بالا و بعد ناظممون رو دیدم و هاج و واج پرسیدم:
آقا الان شیفت امام علی (ع) هستش؟(آخه مدرسه ما دوشیفته هست و هر هفته هم تایمش با بعد از ظهر عوض میشه ... یه هفته صبح و یه هفته بعد از ظهر)
ناظممون همون اول فهمید که کمی نرمال نیستم و اون روزهم کلاسها لق و تق بود و همه کلاسها بهم ریخته بود؛ کلاس ما بجای اینکه کلاس وسط راهرو باشه آخرین کلاس توی راهرو رو به ما داده بودن! بعد بهم جواب داد آره و رفتم سر کلاس!
توی کلاس:
یکی از دوستام دستشو مث لاتای قهوه خونه گذاشته بود روی میز من و دستشو تحت هیچ شرایطی از رو میزم بر نمیداشت و کنه شده بود که دستش اون رو باشه؛
گفتم بهش دستتو بردار و برگرد روبه جلو!
برنداشت!
دستشو محکم حل دادمو گفتم: ببین امروز اعصاب ندارم دستتو بردار!!
بعد برگشت مث بچه طوله سگا تو چشمام نگاه میکرد؛ گفتم برگرد اعصاب ندارم میزنم کس پرت میکنم ها؛ بعد بهم فحش داد گفت میگامتها×! گفتم هیچ گهی نمیتونی بخوری (آخه زیاد باهاش صمیمی نبودم و همش باهام شوخی خرکی میکرد و منم بچه صبوری هستم کلا و اونروز هم دیگه زده بودم سیم آخر و رفیقمم فکر نمیکرد که اون افشین صبور یه دفعه داغ کنه) (قد و هیکلش یه سرو گردن از من بزرگتر بود)
وایستاده بود روبه روم بعد دستشو دیوس آروم زد تو صورتم؛ بعد دیگه قاطی کردمو یه کف گرگی بهش زدم؛ بلندشد رو میز که منو بزنه میز شکست و افتاد و دعوا کردیم بعد 34 نفر از بچه های کلاسمون بینمون بودم تا سوا مون کنن؛ بهم گفت: بیا بیرون مدرسه تا بهت بگم.. تو مدرسه نمیشه دعوا کرد و بعد یه پاتک بهم زد و حمله کرد بعد من چنان لگدی بهش زدم که یه لحظه دلم واسش سوخت؛ دید نمیشه سریع رفت بیرون و ناظممونو آوردو انداختش به جونم!
ناظم که اومد همش به من میتوپید و منم که قاطی بودم..
گفت چرا دعوا کردیدو از این حرفا و من رو مقصر میدونست و من توی امروز برای صدمین بار زدم به سیم آخرو گیفمرو برداشتم برم بیرون و بعد ناظممون که حسابی ازش حساب میبرن گفت: وایستا این گوشه...
منم اعصاب نداشتم و پرتش کردم کنارو گفتم: میخوام برم برو کنار؛ نترس نمیرم خونه (جوری گفتم که انگار فهمید از خونه رفتن متنفرم) میرم تو حیاط! (تمام این حرفا و کارا رو در حالی که مث بارون اشک میریختم انجام دادم دلم خیلی پر بود) اونم فهمید اعصاب ندارم چیزی بم نگفت و کشیدتمون تو دفترو آشتی مون داد و گفت:
شما باید باهم دوست باشید.. و تو محمد چند وقته که افشینو میشناسی باید از چهره اش میفهمیدی که امروز نرمال نیست و باهاش شوخی نمی کردی! از همون لحظه که دیدمش فهمیدم که امروز نرمال نیستو یه چیزی شده! وقتی اومد بالا از من پرسید الان تایم امام علیه یا علویه! فهمیدم که نرمال نیست.(حتما چشمام هم اون موقع قرمز بود چون خیلی تو راه اومدن به مدرسه گریه کرده بودم)
خلاصه منم یه عالم داشتم گریه میکردم و تو مدرسه حسابی غرورم خدشه دار شد و دو ساعت مث چی گریه میکردمو ناظممون دید نمیشه و دفترو خالی کرد تا من کمی آروم شم و بعد برام خواست که چای بریزه و گفتم من زیاد اهل چای نیستم؛ خلاصه تحویلم گرفت بعد خواست از زیر زبونم بکشه که قضیه چی بوده و منم براش گفتم که: من خیلی دیر عصبی میشم و خیلی هم صبورم و دیگران از صبوریم سو استفاده میکنن و بالاخره آدم تا یه حدی میتونه تحمل کنه و آخرش دیگه نمیتونه! گفت که: قبول دارم.. صبوری که خیلی عالـــــــــــیـــــــه یکم از صبرتو بده به من!
و حسابی حرف زدیم، خلاصه یه چیزایی از زیر زبونم کشید بیرون و کمکم کرد تا آروم شم و یه سری حرفای قشنگ زد که نمیشه گفت و دستشو گذاشت رو شونه هام گفت:صبر داشته باش و محکم باش مرد همه چیز به مرور زمان درست میشه و بعد از دفتر رفت بیرون...
خلاصه این روزم خراب شد تا اینکه دوباره رسید که من امشب ساعت 1 توی اینترنت بودم که یه دفعه بابام اومد و فیش تلفن ای دی اس ال رو کشید و من جلوش وایستادم گفتم: بده و بعد با خودش بورد فیش تلفنرو .. من یواشکی دیدم که کجا گذاشت..
بعد من رفتم از توی انباری و از توی آتو_آشغال ها یه فیش تلفن دیدم و آوردمش و نصبش کردم و بعد بابام نیم ساعت بعدش اومد و دید من فیش گیر آوردم و اومد دوباره فیشو برد و من هم پشت سرش رفتمو میدونستم که فیش هارو کجا قایم کردهه و بعد رفتم برداشتمش و نصبش کردم
رفتم دوباره با دوستم محمد آنلاین حرف میزدم که یه دفعه بابام اومد و هرچی دهنش اجازه دادو_نداد بهم گفت! فحش خیلی زشت داد بعدمن هم قاطی کردم و دوباره جلوش وایستادمو عصبی شدم گفتم سیمو بذارکار دارم؛ بعد به شدت باهام برخورد کرد و شاید باور نکنید اما رفت چکش آورد که منو باهاش بزنه مخمرو بترکونه اما مامانم امدو جلوشو گرفت بعد یه فحش خیلی زشت داد گف: ک..و..ن...ی منم داد زدم ک..و...... خودتی بعد نمیدونم پاشد لوله ای چیزی برداشت استخوان هامو خرد کنهو اینجا فهمیدم که حتی براش قد یه اینترنت هم ارزش ندارم!
بعد من رفتم تو اتاقم و اونم اومد و گوشیمو برداشتو چنان زد تو دیوار که گفتم منفجر شد..
حسابی شکستم خیلی بد !
بابام گفت این کامپیوترو من خریدمو و برای منه و من نمیخوام و نمیذارم تو بشینی
این که دیدم تو این دنیا هرکسرو که دوست داشته باشیو از انتهای قلب با اون باشی بدترین ضربه رو بهت میزنه!
شکستم..
بعد من خواستم برم واسه همیشه که بشینه با خیال راحت به کامپیوترش برسه و راحت زندگی کنه
ساعتای 2 صبح بود که تصمیم گرفتم بذارم و برای همیشه برم؛ برم یه جای دور که دست هیچ آشنایی به من نرسه !
سریع لباسمو پوشیدم وتوی شب بارونی زدم که برم بعد بابام از بالای ساختمون صدام زد که کجا میخوای بری و من هم جواب ندادم بعد دنبالم لباساشو پوشید و با همون شروال زیر اومد که نذاره برم (لطف کرد واقعا) راستش میخواستم حداقل اون یه شبو نرم خونه ؛ آروم آروم داشتم از خونه دورمیشدم، گوشیمو در آوردم و داشتم زنگ میزدم به یکی از دوستام که بابام سریع منو از پشت گرفت گفت کجا میخوای بری این موقع شب نرو گفتم: //(با داد و گریه و آه و عصبانیت (انقدر نارا حت بودم که صدایی که هیچوقت تنش حتی به گوش خودمم نخورده بود رو شنیدم؛ یعنی اونقدر داغون بودم که صدام هم داغون شده بود)(راستش میگن آدما با بعضی از کارا اصلا ناراحت نمیشن یا تحت تاثیر قرار نمیگیرن و اگر میخوای بدونی که یه نفر از فشار دیگران(مری و دادا و بابا) خورد و له بشه و واقعا تحت تاثیر قرار بگیره ویژگی های درونش و روحش عوض میشه اگر دیدید به جسم و صدا و تمام وجودش منتقل شد بدونید از ته دل تحت تاثیره و ضربه خورده و در شادی هم همینجور هست مث آدمی که واقعا شاده و صداش روحش صورتش احساسش تغیر میکنه و این حس درونی برای همه چیز هس ترس و .. و اگر دیدید این احساس درونی به چهره و همه وجود منتقل شد باید بفهمید که وجود فرد با اون احساس یکی شده و من دقیقا این چنین شده بودم))//:
من ک...و...ن...ی ام و میخوام برم ک___ن بدم ولم کن میخوام برم من رو گرفته بود و چند بار این حرفو زدم و در حالی که پدرم طفل گم شده ی خودشو محکم چسبیده بود که مبادا از دستش برم با همون تن صدا فریاد زدم ؛ ولم کن! هیچ میدونی بخاطر کاری که اون روز کردی همه آبروم جلو دوستام تو مدرسه رفت؟؟ هیچ میدونی بهم چی گذشتو غرورم خورد شد؟؟
و اون لباسمرو دودستی با تمام وجود گرفته بود و زیپ کاپشنمرو تو تنم باز کرد و منم فکر رفتن و فرار هنوز تو وجودم بود و میخواستم برم که وقتی کاپشنمرو گرفت اونو سریع در آوردم و بدون تعادل با آخرین سرعت دویدم و محکم خوردم زمین دستو پام بد خراشیده شد و حسابی رو آسفالت کشید و گفش سمت راستمم از پام در اومد و کاپشنمم که دست بابام بود و خودشم سریع دوید و محکم خورد زمین پاش پیچ خورد! من که بدجور صدمه دیدم و در حالی که کفشم یه لنگه نداشت بازهم باتمام وجود مثل موشک دویدم تا از این همه فشار و سختی فرار کنم (درست مثل فردی که حبس ابد بهش دادن و داره از زندان فرار میکنه) (مث بنز) دویدم و دور شدم بعد که حسابی نفس نفس میزدم برای استراحت و دویدن دوباره کنار یه پیکان کنار خیابون که پشت شیشه عقب سایه بون نصب کرده بود قایم شدم و پشت سرمرو دیدم و فهمیدم که هنوزم داره دنبالم میاد اما آروم آروم میومد (بخاطر پاش بود اما من نمیدونستم که اینجوری شده) خودمرو انداخته بودم روی صندوق عقب ماشین وجلورو از اون پشت نگاه میکردم میخواستم ببینم دنبال گم شده یه کفشش دوباره میاد یانه چون اگه میفهمیدم که نیومده میرفتم برای همیشه...
بعد دیدمش و تصمیم گرفتم خودمو نشون بدم و فرار کنم!
دویدم توی کوچه ای که خونه دوستم اونجا بود و در حالی که با پای برهنه مث آواره ها میدویدم داشتم با دوستم تماس میگرفتم که برداره و سریع برم خونه شون اما لعنتی هر دوتا خطش خاموش بود و برنمیداشت درست مثل انتظار هایی که پشت خط مری میکشم تا شاید روشن باشه هی زنگ میزدم که بابام از راه رسید دیگه نمیدونستم چیکار کنمو بابامو دوباره توی کوچه ها دور زدم و از پشتش در اومدمو زمین هم حسابی خیس بود و نمیدونستم با پای برهنه هنوز تا کجا میتونم بدووم و شیشه ای سرنگی سوزنی تو پام نره!! بعد برگشتم سمت بابام که منو ببینه و کفشمو پس بده ! اول نمیخواست بده و میخواست به همین بهونه من رو برگردونه بعد گفتم تو پام شیشه میره بده، که بعد بهم داد گفتم کاپشنمم بده اما نداد و خودش پوشید و دستمرو گرفت و احساس کردم از فشار دلهره و فشار روحی دستش داره میلرزه !
اونقدر که خودم داغون بودم دلم واسه خودم نسوخت و بازهم با این امکان دلم سوخت برای اون!
یه جوری مث یه آهوی تازه رام شده و لرزش دستاش وقتی دستمرو گرفته بودعوضم کرد و هنوز دستاش تو یادم بود که یهو از همه چی صرف نظر کردم و به خودم گفتم درسته از حد طاقت و تحمل رد شده بودم اما به خودم گفتم افشین بازم تحمل...
بهم گفت برگرد که برگشتم و رفتم روی نیمکت توی محوطه ی خونمون نشستم و کمی با خودم خلوت کردم بعد بابام برگشت و اومد پیشم گفت نمیای بالا؟! گفتم نه خوابم نمیاد چند دقیقه دیگه آروم میگیرم و خودم میام برو بالا!
من بودم و تنهاییو یه نیمکت خیس با خودم اون لحظه درباره همه چیز فکر کردم اشک ریختم و تصمیم گرفتم که بازم صبور باشم تا ببینم خدا برای ادامه زندگیم چه نقشه ای کشیده! تو فکرام به این فکر کردم که همین چند دقیقه ای هم که از خونه رفتم چقدر پدر و مادرم ناراحت و دلواپس شدن و فهمیدم که ول کردن من توسط مریم و خورد شدن اعصابم توسط پدرم همش بخاطر اینه که من الان باید درس بخونم (شاید بهونه ای باشه) نه چیز دیگه ای فهمیدم این همه بد بختیا بخاطر درسو کنکور لعنتیه ... و چیز های خیلی زیادی تو فکرم بود اینکه 7_8 ماهه که با داداشم قهر کردم و..
یا شایدم همه اینا بهونه ای باشه! نمیدونم و همه چیز تموم شد و دوباره برگشتم تا از نو آغاز کنم...
و الان که اینرو نوشتم 5 ساعت از این دیوونه بازیم میگذره و ساعات 6_7 صبحه
ممنونم که به حرفم گوش دادید
وسرنوشتو خوندید
سپردمتون به اون بالاها...
بازم مث همیشه:
اونور میزم جات خالیه عزیزم..
اینم از داغون شدنها
نظرات شما عزیزان: